|
|
بای بای پینوکیو
در ابتدا که به نگاه پینوکیو می نشینیم همه چیز را با هم می بینیم: نور، موسیقی و حرکات بدن را. ولی بعد از نمایش که از سالن بیرون می آییم تک تک اجزای نمایش را می بینیم که برای خود حرفی جداگانه دارند و این مرزی بوده که با کارگردانی خوب «علی اصغردشتی» و دراماتورژی« نسیم احمد پور» برداشته می شود شاید تمام سعی و تلاش ایندو برداشتن محدوده هایی بوده که ما را در دنیای واقعی اسیر خود کرده است .
ولی خب این کار را باید از چند جنبه مورد بررسی قرار داد:
اول از همه حرکات پانتومیم بازیگران است که نیاز بر دیالوگ را به قهقرا می برد؛ من برعکس بعضی ها که فکر می کنند از نقاط ضعف این کار کمبود دیالوگ است، اعتقاد دارم یکی از جنبه های قدرت این کار نشان دادن پینوکیو در رویکردهای مختلف تجربه، آنهم بدون دیالوگ است . ما بدون اینکه لب باز کنیم همراه پینوکیو وارد تجربه و شناخت پیرامونمان می شویم . ما فقط می بینیم و تنها کاری که می توانیم به انجام آن مبادرت ورزیم تقلید آنهاست تا روزی که به خرد برسیم و بتوانیم راجع به کارها حرف بزنیم . راستی مگر پینوکیو کی حرف زد ؟!
در دقایق پایانی کار بود که او لب به سخن باز کرد و چیزهایی گفت که قابل تفکر و تامل بود . آیا می توانستیم از بازیگری که دارد همه چیز را تجربه می کند تا از شکل چوبی خود در بیاید انتظار دیالوگ داشته باشیم ؟! تازه مگر چه می خواست بگوید که بدن او این حس را به ما انتقال نداد .
یاکوبسن در نظریه ی ارتباط ، از سه عنصر اصلی یاد می کند که یک اثر موفق باید آنرا داشته باشد : تماس ، کد و بالاخره زمینه . او همچنین برای هر کدام از این عناصر یک کارکرد در نظر می گیرد که کارکرد تماس را (( کلامی )) ، کارکرد کد را (( فرازبانی ))، و کارکرد زمینه را ((ارجاعی )) می نامد . آنچه در این کار بیشتر تاکید می شود، کار بر روی دو عنصر کد و زمینه است و اگر کارکرد تماس را از کلامی، فراتر در نظر بگیریم و این را بپذیریم که تماس بوسیله ی حرکات فرم نیز جایزو حتی لازم است، پس این کار وارد عنصر تماس هم می شود . این رانیز باید اضافه کنیم که حرف نزدن پینوکیو به معنی حرف نزدن واقعی نیست بلکه او با دیدن و بعد از آن با حرکت بدن حرفهایش رامی زند. چیزی که مهم است انتقال حس است و اگر ما به حذف دیالوگ دست می زنیم نه بدین معنی ست که به دیالوگ نیاز نداریم،بلکه بدین معنی ست که به دیالوگ نیازی نداریم . خب در این کار از سه عنصر ارتباطی به خوبی استفاده می شود چرا که منطق نمایش اینرا می طلبد و ما هم انتظار نداشتیم در جایی که مفاهیم دارند منتقل می شوند چیزهایی که در جای دیگر در صدر هستند و اینجا مخرب ، بیایند و زیر بنای کار را خراب کنند .
اما دایره ها : حلقه های متفاوتی که البته پایانی ندارند ؛ این ها تعداد کمی از حلقه هایی هستند که پینوکیو تجربه می کند . او هر بار از این حلقه ها می گذرد تا دنیای جدیدی را کشف کند . شخصیت ها از دایره پا به بیرون نمی گذارند آنها یا تجربه شان را کرده اند یا نمی خواهند به تجربه دست بزنند. آنها به نوعی اسیر دایره ی خود هستند ولی این پینوکیو ست که روبروی آنها قرار می گیرد و تقلید می کند. این حلقه ها را می توان نمایشی در نمایش محسوب کرد که با جز به جز وارد یک کل می شوند. اینها شاید یک رویکرد به حرکتی مینی مالیستی باشد که پینوکیو باید آنها را تجربه کند ؛ ولی گویا چیزی وجود ندارد که دل به آن خوش کند. او در مقابل هر حلقه که قرار می گیرد دست به تقلیدی ناشیانه می زند تا بلکه بتواند خود را بشناسد . دقت کنیم که ما برای شناخت اولیه ی خودمان راهی جز این نداریم که تصویرهایی که از جلوی دیده گانمان می گذرد به تکرار بنشینیم . دایره ها تکرار نمادهایی هستند که روی واقعی جهان را نشان می دهند . روی واقعی جهان ؟ آنهم برای یک آدمک چوبی ؟ راستی دیدن این نمادها چقدر روی شخصیت پینوکیو تاثیر می گذارد وچقدر از این نمادها به روحیه ی او نزدیک است ؟ به ظاهر که چیزی نتوانسته بود دل او را بدست بیاورد به طوریکه در قسمت هایی از این سفر دردناک دست به خودکشی مضحکی می زند . نوع خودکشی هم با توجه به چوبی بودن آدمک در نوع خود جالب است . آیا این قسمت، تئاتر را به سمت پوچی سوق نمی دهد؟ البته خیلی هم مهم نیست چرا که وقتی وارد حوزه ی تجربه و شناخت می شویم یکسری فاکتورهای مشترک وجود دارد که بعضی وقت ها انسان را از ادامه ی شناخت باز می دارد و یا او را مصمم می کند که وارد دنیای دیگری بشود . ما در تمام کار با چهره ی مصمم و در عین حال بی حوصله ی پینوکیو مواجه هستیم که چیزی او را شگفت زده نمی کند .آیا این سفر آدمک چوبی یعنی یک سفر انتزاعی به دنیای حقیقی؛ می تواند برای من نوعی جذابیت داشته باشد آنهم در صورتی که نمونه های آن را هر روز هم می بینم و هم می شنوم ؟ نه، برای من جذابیت ندارد مگر اینکه بخواهم از طریق یک آدمک چوبی و همراه با او وارد این فضای تجربی شوم و پیش خودم فکر کنم که هر کدام از ما که دنیا می آییم شاید همین آدمک چوبی هستیم که پدر ژپتو فرایمان خوانده است .
موسیقی این کار که بار زیادی بر دوش دارد را نباید از یاد ببریم. صدا گذاری ها و همچنین نورپردازی که با توجه به موسیقی و حرکات بازیگران به خوبی تنظیم شده است . شاید اینجا یکی از معدود جاهایی باشد که تماشاگر مفهوم دقیق زمان را در می یابد . زمانی که مثل نخ در نور، صدا و حرکت رد شده و اگر یکی از اینها فقط لحظه یی درنگ کوتاهی بکند تمام این نخ به یکباره گره می خورد و براستی که کارگردان دست به جسارتی بزرگ زده که اگر لحظه یی از دست برود چیزی آنرا یا جبران نمی کند یا اگر هم جبران کرد خاطره ی بدش همیشه در ذهن می ماند . این کارهارمونی بین عنصر سه گانه نور، حرکت و صدا بود . بوجود آوردن چنین هارمونی اگر چه خطری ست آشکار ولی لذتی دارد که نفس تماشاگر را حبس می کند .

بعد تحریر:
شاید جایی لازم بود تا ما ازدنیای کودکی مان بیرون بیاییم و روی دیگر داستان پینوکیو را هم ببینیم . شاید بهتر است بگوییم آقای دشتی با سنگدلی تمام تیشه را برداشتند و رابطه ی ما را با پینوکیوی دوست داشتنی قطع کردند . چقدر دیدن روی دیگر بعضی از چیزها درد آورست و نمی دانم اگر روزی از تلویزیون پینوکیو را ببینم همان حس قبلی را به او دارم یا نه . به هرحال اینجا دنیایی ست که رابطه ی کودکانه ی من قطع می شود و من می فهمم که در دنیای کودکی چه هشداری به من داده شده بود بدون اینکه لحظه یی درنگ کنم .
مسعود کبگانیان